Thursday, January 09, 2020


قفس داستان کوتاهی از صادق چوبک

 به بهانه زندگی و مرگ چندش آور قربانیان لاشه گردانی قاسم سلیمانی در کرمان


قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و كلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و كاكلی و دمكل و پاكوتاه و جوجه های لندوك مافنگی، كنار پیاده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشك و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.

لب جو، نزدیك قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده ی یخ بسته كه پرمرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و كله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.


كف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن، قاتی فضله ها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تك میزدند و كاكل هم را میكندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری بهتر نبود.


آنهایی كه پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم می شدند، خواه ناخواه تكشان توی فضله های كف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی كه حتی جا نبود تكشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره ی قفس تك میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تك غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میكرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناك نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها كمك نمیكرد.

تو هم می لولیدند و تو فضله ی خودشان تك میزدند و از كاسه ی شكسته ی كنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس می نگریستند و حنجرههای نرم و نازكشان را تكان می دادند.

در آندم كه چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تكلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یك محكومیت دسته جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلكیدند.


به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چركین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به كند و كاو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بی اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار كرد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن می لرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میكرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ی ریقونه ای چسبید و آن را از آن میان بلند كرد.

اما هنوز دست و جوجه ای كه در آن تقلا و جیك جیك میكرد و پروبال می زد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر می چرخید و از قفس بیرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بی اعتنا و بی مهر، بربر نگاه میكردند و با چنگال، خودشان را می خاراندند.


پای قفس، در بیرون كاردی تیز و كهنه بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس می دیدند. قدقد می كردند و دیوارهی قفس را تك میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمی داد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه می كردند. اما چاره نبود. این بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.

هماندم خروس سرخ روی پر زرق و برقی، تك خود را توی فضله ها شیار كرد و سپس آن را بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زیرهای پاكوتاهی كوفت. در دم مرغك خوابید و خروس به چابكی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لك رفت و كمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.
قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندك زد و بیم خورده، تخم دلمه با پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته ی رگ درآمده ی چركین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را می نگریستند.

Wednesday, January 08, 2020

فهرست جان باختگان هواپیمای سرنگون شده اوکراینی در تهران 

ننگ بر حکومت جمهوری اسلامی

Surname, Name, Year of Birth
Abaspourqadi Mohamm 1986
Abbasnezhad Mojtaba 1993
Abtahiforoushani Seyedmehran 1982
Aghabali Iman 1991
Agha Miri Maryam 1973
Ahmadi Motahereh 2011
Ahmadi Muh Sen 2014
Ahmadi Rahmtin 2010
Ahmadi Sekinhe 1989
Ahmady Mitra 1973
Amirliravi Mahsa 1989
Arasteh Fareed 1987
Arbabbahrami Arshia 2000
Arsalani Evin 1990
Asadilari Mohammadhossein 1996
Asadilari Zeynab 1998
Ashrafi Habibabadi Amir 1991
Attar Mahmood 1950
Azadian Roja 1977
Azhdari Ghanimat 1983
Badiei Ardestani Mehraban 2001
Bashiri Samira 1990
Beiruti Mohammad Amin 1990
Borghei Negar 1989
Choupannejad Shekoufeh 1963
Dadashnejad Delaram 1993
Daneshmand Mojgan 1976
Dhirani Asgar 1945
Djavadi Asll Hamidreza 1967
Djavadi Asll Kian 2002
Ebnoddin Hamidi Ardalan 1971
Ebnoddin Hamidi Kamyar 2004
Ebrahim Niloufar 1985
Ebrahimi Khoei Behnaz 1974
Eghbali Bazoft Shahrokh 1960
Eghbali Bazoft Shahzad 2011
Eghbalian Parisa 1977
Elyasi Mohammad Mahdi 1991
Emami Sayedmahdi 1959
Emami Sophie 2014
Eshaghian Dorcheh Mehdi 1995
Esmaeilion Reera 2010
Esnaashary Esfahani Mansour 1990
Faghihi Sharieh 1961
Falsafi Faezeh 1973
Falsafi Faraz 1988
Farzaneh Aida 1986
Feghahati Shakiba 1980
Foroutan Marzieh 1982
Ghaderpanah Iman 1985
Ghaderpanah Parinaz 1986
Ghafouri Azar Siavash 1984
Ghandchi Daniel 2011
Ghandchi Dorsa 2003
Ghasemi Ariani Milad 1987
Ghasemi Dastjerdi Fatemeh 1994
Ghasemi Amirhossein 1987
Ghasemi Kiana 2000
Ghavi Mandieh 1999
Ghavi Masoumeh 1989
Gholami Farideh 1981
Ghorbani Bahabadi A 1998
Golbabapour Suzan 1970
Gorji Pouneh 1994
Haghjoo Saharnaz 1982
Hajesfandiari Bahareh 1978
Hajiaghavand Sadaf 1992
Hajighassemi Mandieh 1981
Hamzeei Sara 1986
Hasani/sadi Zahra 1994
Hashemi Shanrzad 1974
Hassannezhad Parsa 2003
Hatefi Mostaghim Sahan 1987
Hayatdavoudi Hadis 1992
Jadidi Elsa 2011
Jadidi Pedran 1991
Jamshidi Shadi 1988
Jebelli Mohammaddam 1990
Kadkhoda Zaden Mohammaddam 1979
Kadkhodazaden Kasha 1990
Karamimoghadam Bahareh 1986
Katebi Rahimen 1999
Kaveh Azaden 1979
Kazerani Fatemeh 1987
Khadem Forough 1981
Kobiuk Olga 1958
Lindberg Emil 2012
Lindberg Erik 2010
Lindberg Raheleh 1982
Lindberg Mikael 1979
Madani Firouzeh 1965
Maghsoudlouestarabadi Siavash 1976
Maghsoudlouesterabadi Paria 2004
Mahmoodi Fatemeh 1989
Malakhova Olena 1981
Malek Maryam 1979
Maleki Dizaje Fereshteh 1972
Mamani Sara 1983
Mianji Mohammadjavad 1992
Moeini Mohammad 1984
Moghaddam Rosstin 2010
Mohammadi Mehdi 1999
Molani Hiva 1981
Molani Kurdia 2018
Moradi Amir 1998
Morattab Arvin 1984
Moshrefrazavimoghaddam Soheila 1964
Mousavi Daria 2005
Mousavi Dorina 2010
Mousavibafrooei Pedram 1972
Nabiyi Elnaz 1989
Naderi Farzahen 1981
Naghibi Zahra 1975
Naghib Lahouti Mehr 1987
Nahavandi Milad 1985
Niazi Arnica 2011
Niazi Arsan 2008
Niknam Farhad 1975
Norouzi Alireza 2008
Nourian Ghazal 1993
Oladi Alma 1992
Omidbakhsh Roja 1996
Ovaysi Amir Hossein 1978
Ovaysi Asal 2013
Pasavand Fatemeh 2002
Pey Alireza 1972
Pourghaderi Ayeshe 1983
Pourjam Mansour 1966
Pourshabanoshibi Naser 1966
Pourzarabi Arash 1993
Raana Shahab 1983
Rahimi Jiwan 2016
Rahimi Razgar 1981
Rahmanifar Nasim 1994
Razzaghi Khamsi Ni 1974
Rezai Mahdi 2000
Rezae Hossain 1999
Saadat Saba 1998
Saadat Sara 1996
Saadat Zeinolabedin 1990
Saati Kasra 1972
Sadeghi Alvand 1990
Sadeghi Anisa 2009
Sadeghi Mirmohammad 1976
Sadeghi Sahand 1980
Sadighi Neda 1969
Sadr Niloufar 1958
Sadr Seyednoojan 2008
Saeedinia Amirhosse 1994
Safarpoorkoloor Pe 1999
Saket Mohammadhosse 1986
Salahi Moh 1988
Saleheh Mohammad 1987
Saraeian Sajedeh 1993
Setareh Kokab Hamid 1988
Shadkhoo Sheyda 1978
Shaterpour Khiaban 1988
Soltani Paniz 1991
Tahmasebi Khademasa 1984
Tajik Mahdi 1999
Tajik Shahram 1998
Tarbhai Afifa 1964
Tarbha Alina 1988
Toghian Darya 1997
Zarei Arad 2002
Zibaie Maya 2004
Zokaei Sam 1977

Friday, January 03, 2020

گوز به روح قاسم سلیمانی

آقای ترامپ، رئیس جمهور منتخب ملت آمریکا، بابت تحویل لاشه قاسم سلیمانی  ۴۰ میلیون دلار پول بگیرید
 و از خانواده اش تعهد بگیرید که مراسم نگیرند و امضا کنند که مش قاسم به دلیل تصادف رانندگی تلف شده

  همگام با مردم سوریه و عراق و لبنان به مناسبت به هلاکت رسیدن قاسم سلیمانی و آدمکشهای دیگر سه روز جشن و پایکوبی 

Wednesday, December 25, 2019

Sunday, November 17, 2019


کاریکاتور / "وضوی آقا"



مانا نیستانی/ ایران وایر

Friday, November 15, 2019


در همبستگی با خیزش مردمی ایران،عراق ولبنان

Monday, April 01, 2019

آرزو
کاش چهل سال پیش بجای  پذیرفتن و روی کار آمدن حکومت اسلامی ،بمبی اتمی در کشور فرو افتاده بود، دستکم کشورمان امروز از پی آمد های آن رهایی یافته بود

Saturday, March 16, 2019

کیک تولد انقلاب طرح از شاهرخ حیدری






Saturday, March 02, 2019


اصول مقدماتی فلسفه حاج عبدالکریم دباغ

فلسفیدن حاج عبدالکریم سروش( فرج دباغ) در باره با سوادی خمینی و بیسوادی شاهان ایران زمین ریشه در کتاب "زبدة النجاسات" دارد که بگفته صادق هدایت اساس شریعت اسلام است
اینکه  شاهان ایران زمین درکی از اصول مقدماتی گاییدن عمه و خاله ندارند و با هیچ اسب و شتر، الاغی جماع نکرده اند، در باره همخوبگی با دخترکان خردسال هیچ سندی ندارند، از آداب خلا ، بول و غائط بویی نبرده اند دلیلی روشن بر بیسوادی ایشان است. امام خمینی با سواد بوده زیرا  کتاب "زبدة النجاسات" را چراغ راه  شبهای تاریک بیت خود در کنار بتول قرار داده بود .افزون بر این  دستور زبان فارسی را غنی بخشیده. جمله حکیمانه ایشان که اقتصاد مال خر است مردم در چهلمین سالگرد حکومت اسلامی با پوست و گوشت و استخوان آنهم یخزده در صف قصابی ها حلال اسلامی احساس و درک می کنند. عرفان ایشان در کشتارهای   دهه نخست حکومت اسلامی و انقلاب خونین فرهنگی ودستور عارفانه شکستن قلمها هم پیشکش حاج فرج دباغ 

Saturday, January 26, 2019

Wednesday, January 23, 2019

لعنت به من و ما كه خاموش نشستيم



Friday, January 04, 2019


منشأ بوی گند در تهران

این بوهمانا رایحه گندچال هزاروچهارصد ساله اسلام ناب محمدی است که چهل سال پیش با روی کارآمدن حکومت اسلامی دهان گشود 

Monday, September 03, 2018

بس که این ملت خر است

بس که این ملت خر است 


 در سال ۱۳۵۹ شعری بین مردم دست به دست میشد بنام (بس که این ملت خر است )  در آن زمان معلوم نشد که شاعر کیست ولی الان میدانیم که کار شاعر طنز پرداز معروف و با استعداد زنده یاد ناصر اجتهادی از نویسندگان مجله فکاهی توفیق بوده است! جالب اینجاست که بعد از اینهمه سال هنوز هم  این شعر تازگی خود را حفظ کرده...                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         
مملکت در دست مشتی خائن غارتگر است
بسکه این ملت خر است
حال روشنفکر بیچاره ز بد هم بد تر است
بسکه این ملت خر است
مغز ها له شد به زیر سم ملایان قم
وای در عصر اتم
صحبت عمامه و تسبیح و ریش و منبر است
بسکه این ملت خر است
هر که حرفی زد ز آزادی دهانش دوختند
جان ما را سوختند
حرف حق این روز ها گویی گناه منکر است
بسکه این ملت خر است
مملکت افسوس برگشته به صد ها سال پیش
حرف عمامه است و ریش
گوز من بر ریش هر چه شیخ در هر کشور است
بسکه این ملت خر است
خاک شهر قم گمان داری بشر میپرورد
تخم خر میپرورد
زانکه هر سو شیخکی بر منبری در عرعر است
بسکه این ملت خر است
ما که میدانیم حال شیخها در حجره ها
وای بر احوال ما
کز تف همدرسها ماتحتشان دائم تر است
بسکه این ملت خر است
شیخ ریقوئی که دائم بود دنبال لواط
در پی فور و بساط
با فلان پاره اش امروز یک شیر نر است
بسکه این ملت خر است
وانکه خیک گنده اش پر بود دائم از عرق
چونکه برگشته ورق
پیش چشم ملت اکنون بهتر از پیغمبر است
بسکه این ملت خر است
معده هر شیخ چون پر شود ازمال مفت
میشود گردن کلفت
چشمها انگار کور و گوشها گویی کر است
بسکه این ملت خر است
مملکت نابود شد با نقشه بیگانگان
های ای دیوانگان
کی خمینی رهبر است؟ این پیر کودن نوکر است
بسکه این ملت خر است
ریده بر این مملکت این شیخ پشمالوی خوک
با گروهی کله پوک
هر یکی از دیگری ابله تر و جا کش تر است
بسکه این ملت خر است
میدرد دیوانه وار این مردم بیچاره را
های خر های خدا
کشتن این خرس مردم خوار حج اکبر است
بسکه این ملت خر است
خویش را خوانده امام و مسلمین را امتش
چیست ؟ دانی علتش؟
زانکه چون خر ملتی زین مفتخور فرمانبر است
بسکه این ملت خر است
ای خوش آن روزی که بینم جمله را بالای دار
بر درختان چنار
در چنان روزی وطن از هر بهشتی خوش تر است
بسکه این ملت خر است
اسفد 1358